تبليغاتX
. . .


















. . .

آفتاب که برود

سایه ها که تمام بشوند

تو خاک می شوی

و من ماه

 

+ نوشته شده توسط سارا | |

از این آواره بگذرید

حتی اگر ...

دل که هیچ...

سر هم سپرده باشد!!!

+ نوشته شده توسط سارا | |

از میان پاهایم کودکی به دنیا می آید،لزج، خیس و سرد. تو می خواهی بلندش کنی، از میان انگشتانت لیز می خورد و می افتد جایی میان گلهای خاکستری قالیچه زیر پاهایمان. می خندد، نه آنقدر بلند که وحشت کنیم و نه آنقدر آرام که گوش بخوابانیم. می خندد و بلند می شود.

دستهایش را می گیری و به سمت پنجره می بری. هنوز خیس است و لزج. می خواهم لباسی بیاورم و بدن برهنه اش را بپوشانم.

پنجره باز است، می دانم می افتد. پرتابش می کنی!

فریاد می کشم! فریاد مــــــــــــــــــی کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم! 

آرام می گویی:" مرده بود، کودکت مرده بود."

هنوز صدای خنده می آید.

 

+ نوشته شده توسط سارا | |

یه فرشته... یه روز اومد به زندگی یه زن و عاشقش شد...

*

یه زن ...یه روز از زندگی یه فرشته رفت بیرون

*

یه فرشته...بالهاش رو باز کرد و برگشت به آسمونش...

*

یه زن... برای همیشه روی زمین موند!!!

+ نوشته شده توسط سارا | |