|
آفتاب که برود
سایه ها که تمام بشوند تو خاک می شوی و من ماه
از این آواره بگذرید حتی اگر ... دل که هیچ... سر هم سپرده باشد!!!
از میان پاهایم کودکی به دنیا می آید،لزج، خیس و سرد. تو می خواهی بلندش کنی، از میان انگشتانت لیز می خورد و می افتد جایی میان گلهای خاکستری قالیچه زیر پاهایمان. می خندد، نه آنقدر بلند که وحشت کنیم و نه آنقدر آرام که گوش بخوابانیم. می خندد و بلند می شود.
دستهایش را می گیری و به سمت پنجره می بری. هنوز خیس است و لزج. می خواهم لباسی بیاورم و بدن برهنه اش را بپوشانم. پنجره باز است، می دانم می افتد. پرتابش می کنی! فریاد می کشم! فریاد مــــــــــــــــــی کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم! آرام می گویی:" مرده بود، کودکت مرده بود." هنوز صدای خنده می آید. |
About
تکه های کاغذ کاهی Archives88/08/01 - 88/08/3088/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/01/01 - 88/01/31 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 Links
نیمه خالی لیوان |